مرتضى راوندى
74
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
خلافت فاطميان پايان يافت . سلطان صلاح الدين ايوبى ، پس از به چنگ آوردن حكومت در مصر ، خطبه بهنام خليفهء عباسى خواند و غير از مصر ، ترابلس و سوريه و بين النهرين را نيز به حيطهء قدرت خود افزود ، و با اينكه براى خليفه احترام فراوان قايل بود ، خليفه به پيروزيهاى سياسى و محبوبيّت اجتماعى او در جهان اسلامى رشك مىبرد . نقش افكار عمومى ابن جبير اسپانيايى كه در سال 1183 ميلادى به مكّه رفته ، داورى و علاقه قلبى مردم را نسبت به زمامداران آن عصر نشان مىدهد : در خطبهها ابتدا نام خليفهء عباسى و سپس امير مكّه و پس از او نام صلاح الدّين و برادرش ابو بكر آمده است ، هنگامى كه نام صلاح الدّين را ، كه مورد محبت مردم بود ، آوردند ، همهء مردم ( كه به يقين هنگام شنيدن ديگر نامها ، خاموش بودند ) يكدل و يكزبان فرياد برآوردند « آمين » و براى سلطان گرامى و محبوب خود دعا خواندند ( ابن جبير ، ص 96 ) . سخنان ابن جبير از اين نظر قابل توجه است كه او تبعهء المخاديه بود و تنها آنان را امير قانونى جهان اسلامى مىدانست . خلافت عباسى ، چنان كه در جلد دوم تاريخ اجتماعى ايران به تفصيل گفتيم ، در روزگار مستعصم به دست مغولان از پاى درآمد و آخرين خليفهء فاسد ، كبوترباز و عياش عباسى به اشارهء خواجه نصير الدين طوسى به دست هلاكو ، زجركش شد . جالب توجه است كه در روز « نخستين جمعه ، پس از تسخير بغداد به دست هلاكو خان مغول ، و قتل خليفه مسلمين ، خطيب به جاى خطبه كه در بغداد بهنام خليفه خوانده مىشد چنين گفت : « سپاس خداى را كه به يارى « مرگ » به زندگى و هستى مردمانى بزرگ پايان داد و مردم اين شهر را به هلاكت محكوم كرد . . . پروردگارا به ما ، در تيرهروزى ، كه همانند آن را اسلام و اسلاميان نديدهاند يارى رسان ، ما از آن خداييم و به سوى او بازمىگرديم ( انا للّه و انّا اليه راجعون ) . « 1 » خلفاى عباسى در دوران قدرت ، خود را جانشين خدا ، در روى زمين يا خليفة اللّه فى الارض مىشمردند ولى خلفاى مصر و اسپانيا از چنين قدرت و نفوذى برخوردار نبودند . پس از برچيده شدن بساط خلفاى عباسى ، سلاطين شمال هند به خودشان لقب « امام » و خليفه دادند ، در آغاز سدهء چهاردهم ميلادى بود كه سلطان هند خودش را « امام الاعظم خليفة الله فى العالمين » و پايتخت خود ، دهلى را دار الخلافه ناميد - پس از مرگ
--> ( 1 ) . همان ، ص 32 .